X
تبلیغات
سلام زندگی

امارگیر حرفه ای وبلاگ و سایت


سلام زندگی
حرف هایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هرکس به حرفهاییست که برای نگفتن دارد  

ﺍﯾﻦ ﻣﺎﺟﺮﺍﯼ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺷﺨﺼﯽ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻧﻈﺮﻋﻠﯽ ﻃﺎﻟﻘﺎﻧﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ

ﻧﺎﺻﺮﺍﻟﺪﯾﻦ ﺷﺎﻩ ﻃﻠﺒﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﯼ ﻣﺮﻭﯼ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺁﺩﻡ ﻓﻘﯿﺮﯼ
ﺑﻮﺩ. ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﻓﻘﯿﺮ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺷﺐ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺑﺮ ﺣﺠﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﻃﻠﺒﻪ ﻫﺎ ﻣﯽ ﮔﺸﺖ ﻭ
ﺍﺯ ﺗﻮﯼ ﺁﺷﻐﺎﻝ ﻫﺎﯼ ﺁﻥ ﻫﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ. ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻧﻈﺮﻋﻠﯽ ﺑﻪ
ﺫﻫﻨﺶ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺑﻨﻮﯾﺴﺪ. ﻧﺎﻣﻪ ﯼ ﺍﻭ ﺩﺭ ﻣﻮﺯﻩ ﯼ ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ ﺗﻬﺮﺍﻥ
ﺗﺤﺖ ﻋﻨﻮﺍﻥ "ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ" ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ. ﻣﻀﻤﻮﻥ ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻣﻪ:

    ﺑﺴﻢ ﺍﻟﻠﻪ ﺍﻟﺮﺣﻤﻦ ﺍﻟﺮﺣﯿﻢ
  


ادامه مطلب
[ یکشنبه بیستم بهمن 1392 ] [ 0:20 قبل از ظهر ] [ h.h ]
 


این عکس، ویلی برانت (Willy Brandt)، صدر اعظم وقت آلمان، را نشان می دهد

که در برابر مجسمه یادبود کشته شدگان لهستان در ورشو، زانو زده است.

لهستان در جنگ جهانی دوم بالاترین آمار تلفات انسانی را در سطح جهانی داشت. بیش از هفت میلیون نفر با اشغال لهستان در1939 توسط آلمان نازی جان خود را از دست دادند. حالا در این لحظه، بعد ازگذشت سه دهه از آن واقعه اسفبار تاریخی، ویلی برانت، در ورشو حضور یافته تادست دوستی به سوی لهستان دراز کند. او قرار است در میدان مرکزی ورشو، کنارمجسمه یادبود کشته شدگان جنگ جهانی دوم لهستان سخنرانی کند. 7 دسامبر 1970.نفس ها در سینه حبس است و نه فقط لهستان، که دنیا چشم است و گوش تا ببیند و
بشنود او چگونه از کشورش اعاده حیثیت خواهد کرد... و او کلمه ای حرف نزد.
به جای رفتن ِ پشت تریبون، با قدم های شمرده و آرام به طرف مجسمه یادبود رفت
و در برابر آن زانو زد... و دقایقی بعد، در برابر چشمان حیرت زده خبرنگاران
و حاضران، در سکوتی سنگین جایگاه را ترک کرد...

ویلی برانت جایزه نوبل صلح 1971 را به خاطر این حرکت زیبا از آن خود کرد و
مرد آن سال شد. امروزه، یکی از میادین اصلی ِ ورشو به نام ویلی برانت است و
نمای یادبودی از او، در حالی که زانو زده است، در وسط این میدان به چشم می
خورد...


برچسب‌ها: جایزه نوبل صلح 1971 , ویلی برانت , لهستان در جنگ جهانی دومWilly Brandt
[ شنبه نوزدهم بهمن 1392 ] [ 4:6 بعد از ظهر ] [ h.h ]

دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با

حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف
پدرش افتاد :"اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت را بفروشی
آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم" دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود
گفت: یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه
تا... و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت: نه... خدا نکنه...

[ جمعه هشتم آذر 1392 ] [ 12:5 بعد از ظهر ] [ h.h ]



شعر اول از حمید مصدق:

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت


پاسخ فروغ فرخزاد:

من به تو خندیدم
چون که می دانستم

بقیه را در ادامه مطالب بخوانید


برچسب‌ها: حمید مصدق , فروغ فرخ زاده
ادامه مطلب
[ جمعه بیست و نهم شهریور 1392 ] [ 6:37 بعد از ظهر ] [ h.h ]


                                    

لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد: می بایست
نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا، از یاران مسیح که هنگام شام
تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر
 می کرد. کار
را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانیش را پیدا کند. روزی در یک مراسم
همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را
به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت. سه سال گذشت.
تابلو شام آخر تقریبأ تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل
مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که
نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جستجو، جوان شکسته و
ژنده پوش و مستی را درجوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا
کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت. گدا را که درست نمی
فهمید چه خبر است، به کلیسا آوردند: دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان
وضع، داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه وخودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش
بسته بودند، نسخه برداری کرد. وقتی کارش تمام شد، گدا، که دیگر مستی کمی از
سرش پریده بود، چشم هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه ای
از شگفتی و اندوه گفت: من این تابلو را قبلأ دیده ام. داوینچی با تعجب
پرسید: کی؟ سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که
دریک گروه همسرایی آواز می خواندم، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی ازمن
دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم


پائولو کوئیلو - برگرفته از کتاب شیطان و دوشیزه پریم


برچسب‌ها: لئوناردو داوینچی
[ جمعه بیست و دوم شهریور 1392 ] [ 11:41 قبل از ظهر ] [ h.h ]
                                  
      خدا را شکر

خدا را شکر که تمام شب صدای خُرخُر شوهرم را می شنوم این یعنی او زنده و سالم
در کنار من خوابیده است.

I am thankful for the husband who snoser all night, because that means
he is healthy and alive at home asleep with me

خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاکی است. این یعنی او در
خانه است ودر خیابانها پرسه نمی زند.

I am thankful for my teenage daughter who is complaining about doing
dishes, because that means she is at home not on the street


بقیه در ادامه مطالب بخوانید


ادامه مطلب
[ جمعه بیست و دوم شهریور 1392 ] [ 11:23 قبل از ظهر ] [ h.h ]
درباره وبلاگ

سلام بر گل رخسار مهدی
سلام بر قامت رعنای گل نرگس
سلام بر وقار حجت بن الحسن
سلام بر قلب استوار یوسف زهرا
سلام بر روی ماه منجی عالم
سلام بر خورشید تمام منظومه ها
سلام بر چشمان پاک و اشکبار چهاردهمین معصوم
سلام برشما..
به کلبه بنده حقیر خوش آمدید.

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است
به امید آنکه مطالبش باعث روشن شدن ذهنی و یافتن راهی در این زمانه فریب باشد.

لطفا در بهتر شدن مطالب ،نظرات و پیشنهادات خود را از ما دریغ نفرمایید